best

دلنوشته (نوشته های دل از دل)

best

دلنوشته (نوشته های دل از دل)

مشخصات بلاگ
best

دوستی گفت: من مسئول آنچه می‌گویم هستم نه آنچه شما برداشت می‌کنید!
و من می‌گویم:
خدا را شکر که اینها فقط نوشته‌اند!
[نه خاطره!]
بدانید،
الفاظ از آنچه بر مانیتور شما نقش بسته دروغترند!

طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب
محبوب ترین مطالب

۳۲۲ مطلب با موضوع «من» ثبت شده است

 

وقتی پا بندِ دنیایِ مَجازیَت شوی؛

مُجازات می شوی!
 
 

 

پُر کارترین بــــــــهار، تقدیم تو باد

سیمـــــایِ خوش دُلار، تقدیم تو باد

گویند که اَندکیست، سَهم پیمانکـــار

آن اَندکِ کم، هزار بار تقدیم تو باد

+

 

 

بر فرض مثال هم، که مثالـت بزنم

با نیت تـــــــو، قرعه به فالت بزنم

شاید بشود، رخصت آن که یک دم

تا از ته دل، بوسه به خالـــت بزنم

 

 

تا لنگر زندگیت، میان اشتباهات تکراریت، گیر نکند؛

تلنگری لازم است!

 

من موج به موج در هوس ساحل رویت

سرگشته و شیدا ز لبت مست سبویـــــت

 

آرام به ساحل شود هر موج خروشـــان

تو شانه‌ای و من، پیچ و خمِ مجعدِ مویت

پنجره عاشق و زیباســـت اگر، تو در آن باشی

چشم مخصوص تماشاست اگر، تو در آن باشی

از قنـــــــــوت سجده‌های هر شبــــــــت فهمیدم

عشـــق راهی به خداســت اگر، تو در آن باشی

+

وقتی عقل و دل در تضادند؛

موسیقی چشمانت،

عقل را مدهوش و گیج می‌خواباند!

انصاف است نباشی؛

و من پی‌َت، تک تکِ بیت‌های عاشقانه را زیر و رو کنم!

واقعی‌ترین رویا چیه؟!

می‌خواستم بگویم دریایی؛

دیدم از آن آرام‌تــــــــری!

گفتم شاید رویایــــــــــــی؛

اما از آن هم شیرین‌تـری!

نه بـــــــــــهار هم نیستی؛

زیراکه  از آن زیبا‌تــری!

تو، آرامِ زیبایِ شیرینِ منی.

تو، فقط تویی!

+

خاطراتم را ورق زدم؛

لابه‌لای آرزوهایم را گشتم؛

تک تک رویاهایم را جستوجو کردم؛

تو، کجا اتفاق افتاده‌ای که اینقدر آشنایی؟!

فقط کسی که دلت را گرفته

می‌تواند دلگیرت کند!

چگونه انتظار داری گره از کارت باز بشود؛

وقتـی هنـوز گــرهِ دستانـت را باز نـکرده‌ای!

تمامی نوشته‌های این وبلاگ

بی‌مخاطب و خیالی 

می‌باشد.

امروز روبروی آیینه ایستادم؛

 

عادی‌ترین عادی را دیدم که،                             

                        معصومانه به دنبال تفاوت می‌گشت!

غلغله ی عِطر بوته‌های یاس را چگونه تحمل می‌کنی؟!

نه آنقدر حریصم، که تو را برای خودم بخوام؛

و نه آنقدر ثروتمند، که به دیگران ببخشمــــت.

شده‌ام درویشی، که درویشی هم بلد نیســــــت!

آری حق با تو بود؛

شبیه عکس‌هایم نیستم.

آنها یک قدم از من به تو نزدیک‌ترند!

من خودم را ترک کرده‌ام،

اما جــــای دوری نرفته‌ام!

+

چه خوبه یکی ساعتش رو با ساعت تو تنظیم کنه!

 

دیگر در قنوت‌هایم جایی نداری؛

در سجده‌هایم می‌خوانمت!

آدم‌ها اسیرِ تفکراتِ خودشان هستند؛

اگر فکر می‌کنی گناهکاری، گناهکاری!

و اگر فکر می‌کنی آزادی، آزادی!

این سفیدی نشان بی‌گناهی نیست؛

تنها دست‌هایم را در آسیاب سفید کردم.

آری، من همان گرگ قصه‌ها هستم!

مثلاً: همان دهکده باشد و همان تاب و همان خانه،

مثلاً: تمامِ پنجره‌ها باز باشد و تمامِ درختان سبز،

مثلاً: اذانِ صبح باشد و عهدی با دعای عهد،

مثلاً: حیاط باشد و فواره و ماهی‌های قرمز،

مثلاً: شب باشد و عید و ساعت‌های خراب،

مثلاً: نگاه باشد و سکوت و چشم‌های بی‌قرار،

مثلاً: بزرگ‌ترین مشکل قند باشد و بهترین راه حل خنده‌های شیرینت،

بعضی آرزوها دست نیافتنی‌تر از معجزه هستند؛

مثلاً بگویی سلام!

بی‌خودی گرد و خاک بپا نکردم که!

من تو را ندارم؛

و تهران نمی‌فهمد.

شب‌های سرد تنهایی،

که حتی چای هم گرمش نمی‌کند!

+

رد پایم را پاک کردی؛

با اشک‌هایت چه می‌کنی.

زمستان آرام در گوش آسمان می‌گفت!

گیرم، امشب را از نگاهِ من پنهان شدی؛

آفتابِ فردا را چه خواهی کرد!

زندگی، 

داشتنِ یک قلبِ اضافیست؛

که برای تو بتپد!

زندگی یعنی من، زندگی یعنی تو.

 

بی انصافیست؛ وقتی چشم باز کنی ببینی،

همه آنچه اتفاق افتاده رویا بوده!

آرزو کردم برایت بهترین آرزوها را!

آدم و حکایت سرکشیَش را شنیده‌ای!

بعد از آنهمه سال؛

حکایت همچنان "باغ" ـی  ـست!

گویی که باد آمده تقـــــــــــویم را ورق زده

چند سالـــــی برایِ من نوروز را عقب زده

بگذار روان شود!

بگذار در تو ریشه بدواند؛

بگذار آهسته آهسته غرق شوی،

بگذار نم نمش صورتت را بشوید!

بگذار جاری شود،

اگر نه جمع می‌شود؛ سنگ می‌شود!

درد می‌شود.

 

شک دارم!

اساس اشتباهات ما بَشریست؛

یا،

اساس بَشریَت ما اشتباهیست.

 

باید، غسل میت کند!

دلی که مسح غیر خدا کرده است.

از "دالِ" دل نوشتم و بی دل شـــــــــدم، همی

"واوِ" وقوعِ عشقـــــــــــی که آتش زدم، همی

معجزه، آنقدر ساده است؛

که راحت از کنار آن می‌گذری!

مه‌لقا شکایت می‌کرد:

خداوندا!

قارون را با گنجش به خاک سپردی؛

پس چرا گنجم را بی من دفن کردی.

و من شکر می‌کردم:

که او هنوز زنده است.

شاید امشب سحر نشود؛

خدا را چه دیده‌ای!

میگه: اینهمه از منتظر موندن و تکون نخوردن خسته نشدی؟

میگم: مه‌لقا، تا وقتی تو بیای نه.

پیچکم؛

با پیچ کدام کوچه، پیچیدی!؟

گاهی که دلت می‌گیرد، صلوات کلیدِ غیبِ آرامش است!

میگن: یه حالتی هست؛

که تو خواب، آدم هرچی می‌خواد داد بزنه یا تکون بخوره نمی‌تونه!

میگن: خیلی سخته!

خیلی ترسناکه!

میگن: فریادت شنیده نمی‌شه؟!

الان دلم یه عالمه فریاد می‌خواد که نمی‌تونم بزنم؛

بعد اون همه حرفی که زدم و شنیده نشد.

میگه: هوا سرد شده!

برات چادر مادر بزرگ رو آوردم.

میگم: ممنونم مه‌لقا؛ 

ولی این پایین گرمه، بگیر دور خودت تا سرما نخوری.

چقدر خوب است.

طلوع خورشید، بعد از یک شب طولانی!

از "دالِ" دل می‌نویسم و از "واوِ" وقوعِ عشق

"سینِ" سکوت و "تا"یِ تو ای تمامِ عشـــــــــق

 

"تا" یِ تو ای مهربان‌ترین "دارم" و داراییـــم

یعنی که "دوستت دارم" تنها به جرمِ عشـــــــق

 

در کوچه‌هایِ دلـــــــــــم پرسه می‌زند

یک کودکِ کوچـکِ معصوم و بی‌گناه

 

گویی که گمشدَه است و خسته نیز هم

تنها میانِ اینهمه آدم کوکیِ سیــــــــــاه

من از قانون احتمالات چیزی نمی‌دانم؛

ولی،

نوشته‌هایت مرا می‌خواند!

میگم: مه‌لقا، اینو از کجا پیدا کردی؟!

میگه: دفتر خاطراتت، همیشه تو دسترس بوده.

میگم: به قول اون بزرگ،

"زیباترین باغچه رو هم که بیل بزنی، حداقل یه کرم توش پیدا میشه"

میگه: من دلم واسه تو تنگ شده، دنبال تو می گردم.

کاش دیشب را، هیچ پایانی نبود

کاش امشب را، هیچ فردایی نبود

هیچ و کاش و روز و شب با هم شدن

کاش پایانم را، هیچ آغازی نبود!

مه‌لقا متشکرم،

خیلی گرمم بود؛ تشنه ی تشنه بودم.

حالا گلاب دیگه چرا قاطیش کردی!

پر رو میشم‌هاااا.

 

نه آنقدر آرامم که به خواب بروم؛

و نه آنقدر شلوغ که فریاد بزنم.

من، همان ریشه ی دردم!

چقدر نصیحتت کنم؛

زبانم مو در آورد.

به دَرَک که دَرک نشوی!

تو خوب باش.

هرچقدر هم که پا بلندی بکنم؛

باز هم دستم به وصف چشمان تو نمی‌رسد!

صدایم نکن!

می‌دانم هم‌کلامی با تو، چقدر لذت‌بخش است؛

اما بگذار، غرق در چشمانت بمیرم.

بالای سرم نشسته بود؛

آروم قرآن پچ پچ می‌کرد!

چشام رو باز کردم، 

گفتم: مه‌لقا چرا آروم می‌خونی؟

گفت: می‌خواستم از خواب نیوفتی.

و من هنوز خوابم!

مه‌لقا اینقدر با چشمان معصومت زل نزن به من،

سکوتت را بشکن و بخند؛

حتی اگر من ساکتم!

از پشت سر چشمانم را گرفته بود تا حدس بزنم، کیست؛

خدایا می‌شود تا ابد دستانش را بر ندارد،

خسته‌ام از دیدن جهانی که تو را ندارد!

صد بار راجع به حساسیتم گفته بودم؛

باز عطر خارجی زدی!

مگر نمی‌دانی:

اشکم در می‌آید وقتی می‌خواهی بروی!

+

تقویمی تاریک و خاک‌خورده را دیدیم؛

شبیه برهوت!

که با خود زمزمه می‌کرد:

آبانم کجایی؟

بعد از تو، بیــــــــــــــــــــآبانم!

مه‌لقا صورتم را با دست نوازش می‌کرد و می‌گفت:

چقدر چشمانت را خاک گرفته؛

گفتم:

بیابان، بیابان است بی باران!

باید مخفی کند؛

دروغ‌های رنگینم را.

گاهی بهترین جواب به دروغگو سکوت است!

             آخرین آرزویم برایش این بود:


            کاش، هیچوقت نفهمد؛ چقدر دوستش داشته‌ام!

کسی را نمی‌شناختم!

که می‌نوشت از "هیچ"؛

بی هیچ توقعی،

و در آخر نصیبش تنها همان: 

"هیچ" شد.

شـــــــب‌هایِ تاریکِ تکراری،

تکرارِ کــــــابوس‌هایِ تاریک،

تارهایِ تاریـــــــــــکِ تکرار،

و تـــکرار دام سیاه زندگیست؛

روزهـای خود را حتی شده با:

لبخندی جدیــــــــــــــــــــــــد،

مدل مویی جدیـــــــــــــــــــد،

لباسی جدیـــــــــــــــــــــــــد،

مسیری جدیـــــــــــــــــــــــد،

نگاهی جدیــــــــــــــــــــــــد،

متفــــــــــــــــــــــــاوت کنید!

نمی‌دانم؛

شاید تمام نوشته‌ها،

 با نمی‌دانم، شروع می‌شود!

زمانی که می‌دانی، نمی‌دانی.