best

دلنوشته (نوشته های دل از دل)

best

دلنوشته (نوشته های دل از دل)

مشخصات بلاگ
best

دوستی گفت: من مسئول آنچه می‌گویم هستم نه آنچه شما برداشت می‌کنید!
و من می‌گویم:
خدا را شکر که اینها فقط نوشته‌اند!
[نه خاطره!]
بدانید،
الفاظ از آنچه بر مانیتور شما نقش بسته دروغترند!

طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب
محبوب ترین مطالب

۱۵۸ مطلب با موضوع «من :: احساسی» ثبت شده است

 

بر فرض مثال هم، که مثالـت بزنم

با نیت تـــــــو، قرعه به فالت بزنم

شاید بشود، رخصت آن که یک دم

تا از ته دل، بوسه به خالـــت بزنم

 

من موج به موج در هوس ساحل رویت

سرگشته و شیدا ز لبت مست سبویـــــت

 

آرام به ساحل شود هر موج خروشـــان

تو شانه‌ای و من، پیچ و خمِ مجعدِ مویت

وقتی عقل و دل در تضادند؛

موسیقی چشمانت،

عقل را مدهوش و گیج می‌خواباند!

انصاف است نباشی؛

و من پی‌َت، تک تکِ بیت‌های عاشقانه را زیر و رو کنم!

می‌خواستم بگویم دریایی؛

دیدم از آن آرام‌تــــــــری!

گفتم شاید رویایــــــــــــی؛

اما از آن هم شیرین‌تـری!

نه بـــــــــــهار هم نیستی؛

زیراکه  از آن زیبا‌تــری!

تو، آرامِ زیبایِ شیرینِ منی.

تو، فقط تویی!

+

خاطراتم را ورق زدم؛

لابه‌لای آرزوهایم را گشتم؛

تک تک رویاهایم را جستوجو کردم؛

تو، کجا اتفاق افتاده‌ای که اینقدر آشنایی؟!

فقط کسی که دلت را گرفته

می‌تواند دلگیرت کند!

امروز روبروی آیینه ایستادم؛

 

عادی‌ترین عادی را دیدم که،                             

                        معصومانه به دنبال تفاوت می‌گشت!

غلغله ی عِطر بوته‌های یاس را چگونه تحمل می‌کنی؟!

آری حق با تو بود؛

شبیه عکس‌هایم نیستم.

آنها یک قدم از من به تو نزدیک‌ترند!

چه خوبه یکی ساعتش رو با ساعت تو تنظیم کنه!

 

بعضی آرزوها دست نیافتنی‌تر از معجزه هستند؛

مثلاً بگویی سلام!

بی‌خودی گرد و خاک بپا نکردم که!

من تو را ندارم؛

و تهران نمی‌فهمد.

شب‌های سرد تنهایی،

که حتی چای هم گرمش نمی‌کند!

+

زندگی، 

داشتنِ یک قلبِ اضافیست؛

که برای تو بتپد!

زندگی یعنی من، زندگی یعنی تو.

 

آرزو کردم برایت بهترین آرزوها را!

بگذار روان شود!

بگذار در تو ریشه بدواند؛

بگذار آهسته آهسته غرق شوی،

بگذار نم نمش صورتت را بشوید!

بگذار جاری شود،

اگر نه جمع می‌شود؛ سنگ می‌شود!

درد می‌شود.

 

پیچکم؛

با پیچ کدام کوچه، پیچیدی!؟

میگن: یه حالتی هست؛

که تو خواب، آدم هرچی می‌خواد داد بزنه یا تکون بخوره نمی‌تونه!

میگن: خیلی سخته!

خیلی ترسناکه!

میگن: فریادت شنیده نمی‌شه؟!

الان دلم یه عالمه فریاد می‌خواد که نمی‌تونم بزنم؛

بعد اون همه حرفی که زدم و شنیده نشد.

من از قانون احتمالات چیزی نمی‌دانم؛

ولی،

نوشته‌هایت مرا می‌خواند!

هرچقدر هم که پا بلندی بکنم؛

باز هم دستم به وصف چشمان تو نمی‌رسد!

صدایم نکن!

می‌دانم هم‌کلامی با تو، چقدر لذت‌بخش است؛

اما بگذار، غرق در چشمانت بمیرم.

از پشت سر چشمانم را گرفته بود تا حدس بزنم، کیست؛

خدایا می‌شود تا ابد دستانش را بر ندارد،

خسته‌ام از دیدن جهانی که تو را ندارد!

صد بار راجع به حساسیتم گفته بودم؛

باز عطر خارجی زدی!

مگر نمی‌دانی:

اشکم در می‌آید وقتی می‌خواهی بروی!

+

تقویمی تاریک و خاک‌خورده را دیدیم؛

شبیه برهوت!

که با خود زمزمه می‌کرد:

آبانم کجایی؟

بعد از تو، بیــــــــــــــــــــآبانم!

             آخرین آرزویم برایش این بود:


            کاش، هیچوقت نفهمد؛ چقدر دوستش داشته‌ام!

من هنوز گیج آن انفجارم،

نه صدایی می‌شنوم؛

نه زمین را زیر پایم حس می‌کنم.

امان از وقتی که بغضی می‌شکند!

هنوز هم ترافیکش سنگین است؛

خیابان‌های منتهی به تو!

+

و قاب خالی پنجره،

فقدان تو را در گوش مردم شهر فریاد می‌زند!

تمام خصوصی‌هایم هم می‌دانند؛

مخاطب خاصی ندارم.

به جز تو!

نمناک‌ترین دو حرف دنیا "غم" توست!

 

 

 

"تو" تنها قطع‌نامه ی صلح من بودی!

ولی "تو" این تنها "تو" را وتو کردی.

دنبالت نمی‌گردم!

شاید، گرد فراموشی بنشیند؛ روی تمام عاشقانه‌ها.

+

دوباره دستانم را گره می‌زنم، دور سَرم؛

این سَر دَردها کوچکترین دَردِ سَر رفتن توست!

مثلِ کودکی سرگردان،

در میانِ کوچه پس کوچه‌های دلتنگی گم می‌شوم!

وقتی که نیستی.

کاش می‌شد، دوباره بترسی!

من برایت آیت الکرسی بخوانم؛

و باز بخندی.

توقع زیادی ندارم!

چهارپایه‌ای کوچک کنج خاطراتت برای من بس است.

بین خودمان باشد؛

دلم برای سادگی لبخندهایت تنگ شده!

  قانون جاذبه را، عشق خلق و                                                      

                سیب کشف و

                                                                  من نوشتم!

جاذبه یعنی "تو"

حروف را هزار بار کنار هم چیدم و دوباره بهم ریختم؛

هیچ واژه‌ای به اندازه نام تو زیبا نیست.

چشمانت را گشتم؛ دروغ می‌گویند، همه‌جا آسمان همین رنگ است!

یقین دارم؛ 

اگر قرار بود برف، رنگ دیگری داشته باشد.

به خاطر تو آبی بود!

می شود؛ آتش گرفت، در سوز سرمای زمستان!

وقتی که چشمانت هیزم عشقم باشد.

تمام قول و قرارهای شیرینت؛

درست مثل چک پدرم برگشت خورد.

موجودی دلت را چک کن!

 

تَوَهُم بود، که تو هَم مرا دوست داری!

زندگی من!
نبینم ناراحت باشی؛
غم که تو چشات جمع بشه،
خنجر میشه میره تو قلب من!
گره لبات رو باز کن؛
دوباره به این خسته دل بخند.
تا شب تارم روشن بشه.

بهار می شود! سیاهیِ زمستان؛

وقتی لبخند میزنی.

نیما می گفت:

خواب در چشم ترم می شکند!

امشب فهمیدم؛

وقتی تو را نداشتم.

وسعت عشق مرا باید از نگاهم بخوانی؛

حرارت عشق مرا باید از دستانم لمس کنی؛ 

و بی قراری مرا باید در صدای قلبم جست و جو کنی؛

 

زبان کلمات از بیان عشق ناتوان است!

تویی که خود مرا عاشق کردی؛

خودت بیا و ببین.

 

 

خودت بیا و هرچه شعر و جمله راجع به تو می گویند بشنو!

 

من تنها می توانم بنویسم :

دوستت دارم.

 

فقط بیا!

+

دلِ شکسته،
یعنی: 
دلی که شکسته!


دنبالِ مفهوم نباش؛
دلِ شکسته، درد دارد، غم دارد، غصه دارد!
مفهوم ندارد.

 

یا معنیِ گدار را نمی دانی؛

یا عشق را!

چطور بی گدار، به آب نزنم؟

 

زندگی:
رقص، رویِ
مرزِ نازکِ رویا و واقعیت است!

 

چشمانت را ببند و با آهنگ من،

همراه شو.

 

عشق! یعنی اینکه اینقدر ساکت باشی؛

که فکر کنه نبودی!

:(

کوچیکتر که بودم؛

فکر می کردم معجزه،

همراه یه صدای بلند و نور زیاد وقتی زمین می لرزه اتفاق میوفته؛

الان دیدم نه! خیلی آروم و شیرینه!

 

لبخند تو،

بزرگترین معجزه ی عالمه.

اگرچه خوشبختی، برای همه ی عالم هفت حرف دارد؛

ولی برای من، فقط دو حرف دارد!

تو

فردا تک تک ثانیه ها،
پوتین می شوند و
رژه می روند؛
روی اعصابم!


از الان صدای: 
"گروهان به جای خود" ـَش را می شنوم.


نگارا،
دلتنگت می شوم؛
تو که اینهمه بی وفا نبودی!

 

چقدر مرز باریکی دارد؛
خوشبختی!


چه محدوده ی تنگی،
آغوشت را که باز می کنی؛
دستت از محدوده خارج می شود!


دلبندم،
من طاقت اینهمه سکوت را ندارم.

همیشه سکوت،

نشانه عصبانیت و دلخوری و دلتنگی و غم نیست!

 

گاهی سکوت یعنی:

آرامش،

یعنی: خوشبختی!

 

یعنی:

بشینی و لذت ببری از اتفاق های خوب زندگیت؛

گوش جان بسپاری به ندای بهشتی،

که تو را می خواند:

عشق، برای توست و من عاشق توام!

طول شبها می تونه با هم برابر باشه؛
ولی عرضشون نه!


شاید یه شب واست، به اندازه یه سال، عرض داشته باشه!
شاید یه شب هزار ماه عرض داشته باشه!
شاید یه شب به تموم زندگیت بیارزه!
شب هایی که با تو هستم اینجوریند.
مثل امشب.


تو قدرِ منی؛
من قَدرت رو می دونم.

فکر کنم جنس خنده هات،
پنبه ایه!
آخه هر موقعه، گوشم پر میشه از خنده هات؛
دیگه صدای هیچکدوم از دردهام رو نمی شنوم!

دوستت دارم؛

ساده تر از لبخندِ کودکی روستایی!

+

زیاد غصه نمی خورم؛

اگر تو هم بروی!

شاید تنها، کمی دق کردم.

+ +

تو اهل کدام قبیله ای؟

که نیامده، قبله ی من شده ای!

+

دلم مانند کودکان بهانه ی تو را می گیرد؛

بیا و حرف راست را، از بچه بشنو!

پاییز،
که بوی دلتنگی نمی دهد؛
بوی غم هم نمی دهد،
اصلاً تنهایی ندارد که!


اشکال از من است!
اشتباهی هوس سبز شدن کرده ام.

نگارا!

ببین! بارانی، اینان را چگونه سر ذوق آورده؛

اگر تو را ببینند، چه می کنند!

چقدر سرد شده تهران؛

از وقتی صدای گرمت را از من دریغ کرده ای!

درست بالای سرم تابلو زده اند، کارگران مشغول کارند؛

ولی صدای تخریب از گوشه کنار دلم می آید!

 

گذشتن گاهی معنی رفتن و رها کردن

و گاهی معنی بخشیدن می دهد.

 

من از تو گذشتم؛

به همان سادگی که تو از من گذشتی!