best

دلنوشته (نوشته های دل از دل)

best

دلنوشته (نوشته های دل از دل)

مشخصات بلاگ
best

دوستی گفت: من مسئول آنچه می‌گویم هستم نه آنچه شما برداشت می‌کنید!
و من می‌گویم:
خدا را شکر که اینها فقط نوشته‌اند!
[نه خاطره!]
بدانید،
الفاظ از آنچه بر مانیتور شما نقش بسته دروغترند!

طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب
محبوب ترین مطالب

۴۰ مطلب با موضوع «من :: عرفانی» ثبت شده است

واقعی‌ترین رویا چیه؟!

دیگر در قنوت‌هایم جایی نداری؛

در سجده‌هایم می‌خوانمت!

باید، غسل میت کند!

دلی که مسح غیر خدا کرده است.

معجزه، آنقدر ساده است؛

که راحت از کنار آن می‌گذری!

گاهی که دلت می‌گیرد، صلوات کلیدِ غیبِ آرامش است!

هرچقدر هم که پا بلندی بکنم؛

باز هم دستم به وصف چشمان تو نمی‌رسد!

تو تنها معامله‌ای هستی، که با هیچ جور معادله‌ای؛

ضرر نمی‌دهی!

تمام خصوصی‌هایم هم می‌دانند؛

مخاطب خاصی ندارم.

به جز تو!

نمناک‌ترین دو حرف دنیا "غم" توست!

 

 

 

کاش می‌شد، دوباره بترسی!

من برایت آیت الکرسی بخوانم؛

و باز بخندی.

  قانون جاذبه را، عشق خلق و                                                      

                سیب کشف و

                                                                  من نوشتم!

جاذبه یعنی "تو"

بهم می‌گفت شما دیونه‌اید!

تَوَهم دارید؛

کله ملق می زنید،

گرسنگی به خودتون می‌دید،

دور سنگا می‌چرخید،

منم لبخند می‌زدم.

برای بعضی‌ها فقط میشه آرزوی رستگاری کرد، دیگه توضیح دادن فایده نداره!

 

چطور است؟ 

عاشقان تو حسود نیستند!

می خواهند، همه را در عشقشان سهیم کنند.

عجیب است!

ولی،

صدایِ سکوت نمی گذارد، بخوابم؛

اینهمه سکوت فریاد می زند:

خدا.

سجده ها،

آرامشِ بی پایانی دارند؛

انگار در آغوش خدایی!

پرسیدم؛

آبرو از کجا جمع کنم؟

گفت: نیمه شب رویت را بشور و بر خاک بگذار!

و خوشبختی! یعنی: 

صدای لطیفی که، در اوج خستگی، بیدارت کند؛ برای

نماز.

از خودم دلگیرم!

خدا، اینهمه سریع پاسخ اعتمادم را می دهد؛

و من اینهمه غافلم.

 

خاک! بر سرت، ای چرخ؛

عاشق و معشوق را،

بهم رساندی!

ولی یکی بر خاک و دیگری در خاک.

 

 

پیرمردِ مرد، مرد!

یکی بود، یکی نبود؛

غیر از خدا هیچکس نبود!

می گویند با یک گل بهار نمی شود!

 

زمانی رسید که مردم بهار را فراموش کردند.

اسیر در چنگالِ برف و زمستان؛

قلبهایشان یخ زده بود.

می گویند نزدیک ظهر بود که عاشورا، عاشورا شد.

 می گویند مولا دستانش می لرزید.

می گویند صدایش سنگین بغضی عمیق بود.

می گویند دست به کمر راه می رفت.

می گویند اصلاً همان روز پیر شد.

می گویند اینها همه از وقتی شروع شد که، 

تو رفتی!

 

می گویند و چقدر شنیدنش سخت است؛

وای به حال پدری که دید.

 

 

بروید سهیم شوید؛

فرصتی نمانده!

کلیک

 

 

آخرین چراغِ هدایت در ظلماتِ ظهرِ عاشورا

چگونه قصه اَت را بگویم که روضه نشود!؟

 

اگر عشق وجود داشته باشد؟!
و عاشق و معشوق؟!
شما و ارباب هستید؛
و بعد آن همه لقلقه ی زبان است و بس!

عشق در نگاه تو معنی می شود؛
در فداکاریت،
در امانت داریت،
در شیر پسران قهرمانت.

ناز دانه،

الهی قربان بهانه گیری هایت بشوم.

آنقدر گریه کردی؛
که آنچه را می خواستی گرفتی.

فدای قدمت شبیر،

کاش، تنها در دیده ی من، منزل می گرفتی؛

تو را چه، به صحرای اندوه و گرفتاری

باید، بیابان را، بر آنان، ترجیح دهی؛

وقتی دل و دیده ی ما آلوده است!

باید سر مسلم را ببرند!

قومی که تسلیم اسلام نیستند و

چیزی از مسلمانی سرشان نمی شود.

 

 

کاش، آن بی صفتان،

حداقل به رسومات جاهلی خود پایبند بودند؛

و محرم برایشان محرم بود!

 

مُحَرَّم

چقدر خوب است؛

که توضیح نمی خواهی!

همه چیز را می بینی، می دانی.

با این باور هیچ وقت دلتنگ نمی شوم؛

هیچ وقت!

سلام دوستان

به واسطه فرصت پیش اومده

از پنجشنبه

به مدت یه هفته ای میرم پابوس بزرگان

اگه قابل باشیم به یاد شما هم هستیم.

حلال کنید.


من به تو دل خوشم،
وگرنه این مسیر دلهره آور است؛
نه خنده دار!

 

 

بعضی وقتها دلت واسه کسی تنگ میشه که اصلاً نَدیدیش!

یا اَگرم دیدیش

چیزی اَزش تو خاطرِت نیست

و فقط یه سِری تعریف،

یه سِری نِشونه 

اَزش بَرات مونده؛

که با تکرارشون دلتنگِش می شی!

اِینا، خورشیدهای عشقند.

که هنوز اَنوارِ عشقشون داره می تابه

حتی از راه دور!

 

 

رفت


نرفتم


ماندم


رفت


نرفتند 


ماندند


نه خود رفتم تا ترکشان کرده باشم


نه آنان را رها کردم که بروند و تنهایم بگذارند

 

امیدم به فرصت بعدیست


شاید تا آن زمان


آنقدر مرد شده باشم 


که یا راهی شوم


یا راهیشان کنم

 

سخت است

عاشق بودن و از عشق ننوشتن

سخت است

دلتنگ بودن و با اشک وضو نگرفتن

سخت است

پدر بودن و لبخند فرزند را ندیدن

سخت است

شاهد بودن و سخن به میان نیاوردن

سخت است 

سوختن و فریاد نزدن

این روزها

از گوشه و کنار فریادها و ضجه هایی می شنوم

که هیچ گوشی طاقت شنیدنش را ندارد

غربت ها و بی کسی هایی می بینم

که بند دل هر سنگ دلی را پاره می کند

سخت است

از غزه با خبر شدن و آرام ماندن

اللهم عجل لولیک الفرج

 

 

 

قصه ما و خدا قصه ی عشقه


خدا می خواد بریم طرفش

بهمون یه چیز رو نشون میده

که متوجه خودش بشیم


درست مثل وقتی که ما

به یه بچه شکلات نشون می دیم

که بیاد بغلمون


هدف ما بغل کردن بچه اس


هدف خدا هم همینه


ولی ما خدا رو نمی بینیم

و فقط فکرمون فقط دنبال شکلاته!!!!!

 

گاهی وقتا شکلات رو به بچه می دیم

اونم می دوه و میره

 

بچه ها دنبال شکلاتن عشق رو نمی فهمن

 

گاهی هم خدا دلتنگه

شکلاتی که نشون داده نمیده

 

میریم پیشش گریه می کنیم

شکلات میخوایم

ولی اون ما رو میخواد

شکلات نمیده

میترسه که یه وقت نریم

دوست داره بمونیم پیشش

 

خدااااا

 

من دیگه شکلات نمی خوام

 

این معنیش این نیست که شکلات رو دوست ندارم

نه!

یعنی شکلات رو بدون تو نمی خوام

 

دوست دارم تو بغلت باشم

حالا اگه شکلات هم تو دستم باشه

اعتراض نمی کنم

 

وای که بغلت چقدر گرم و نرم و شیرینه

 

 

 

 

مَن طَلَبنی وَجَدَنی، و مَن وَجَدَنی عَرَفَنی، 

 

و مَن عَرَفَنی أحبَّنی و مَن أحَبَّنی عَشِقَنی، 

 

و مَن عَشِقَنی عَشِقْتُه، و مَن عَشِقْتُه قَتَلتُه، 

 

و مَن قَتَلتُه فَعَلَیَّ دِیَتُهُ، و مَن عَلَیَّ دِیَتُهُ فَأنَا دِیَتُهُ

 

 

الله

سلام

 

سلامی از جنس آرامش سحرگاهان

همان زمانی که منتظرم هستی

 

آه فقط خدا می داند که چه لذتی دارد

وقتی کسی را داری که منتظر توست

 

و دوباره سحر شد

و دل شور تو را دارد

 

و من

باز آهسته به سراغت می آیم

 

و برایت می نویسم

دوستت دارم